سرابانه
قالب وبلاگ

 این روزها همه دنیایم شده ای...

 این روزها همه آرزوهایم شده ای...

 این روزها به هرچه که می خواهم فکر کنم، یاد تو می نشیند در خاطرم...

 این روزها همه چیز برایم مفهوم است، و اما من... مبهوت این حس جدید می  شوم...

این روزها دنیایی دارم که همیشه در خاطرم آرزویش را داشتم. دنیایی با یک حس جدید...

این روزها دنیای زندگی من به شکلی دیگر است. تو را نیز جوری متفاوت می بینم. حضورت را لمس می کنم. نبودنت را حتی آن موقع ها که در کنارم نیستی به بودن، تفسیر می کنم. صدایت را با دلم می شنوم. حرف هایت، نفس هایت و عاشقانه هایت، همه و همه چون خونی در رگ های من می جوشد. 

این روزهای متفاوت را دوست دارم...

این روزهای به شکلی دیگر را دوست دارم...

این روزهای با تو بودن را دوست دارم...

[ سه شنبه هفتم آبان 1392 ] [ 22:27 ] [ آناهیتا آذرشکیب ] [ ]

آفتاب وسط آسمان است

و اما

می گویند: هوای شهر، این روزها معتدل است.

حافظه مردم چقدر کوتاه است،

به قول فروغ که گفته است:

"مردم کشور من دیگر گرسنه نیستند،

آنها روزی چند وعده گول می خورند..."

[ جمعه بیست و یکم تیر 1392 ] [ 16:38 ] [ آناهیتا آذرشکیب ] [ ]

با این آهنگ کلی خاطره دارم:

اون که یه وقتی تنها کسم بود    تنها پناه دل بی کسم بود 

تنهام گذاشت و رفت از کنارم    از درد دوریش من بی قرارم 

خیال میکردم پیشم میمونه       ترانه عشق واسم میخونه 

خیال میکردم یه همزبونه          نمی دونستم نامهربونه

با اینکه رفته اما هنوزم            از درد عشقش دارم میسوزم

فکرو خیالش همش باهامه      هر جا که میرم جلو چشامه 

دلم میخواد تا دووم بیارم           رو درد دوریش مرحم بزارم

اما نمیشه راهی ندارم           نمیتونم من طاقت بیارم

لینک دانلود: اینجا  دانلود 

[ یکشنبه دوم تیر 1392 ] [ 2:52 ] [ آناهیتا آذرشکیب ] [ ]
گاهی فکر می کنی داری رو به سوی پیشرفت قدم برمی داری و خوشحالی که مورد توجه قرار گرفته و سری در سرها درآورده ای. به خیال آنکه گوی سبقت را از دیگران ربوده ای و جاده ی پیروزی تا به بینهایت، فقط و فقط برای تو باز است و کسی دیگر بر سر راهت وجود ندارد و تو می توانی به راحتی و با شادمانی بتازی و بتازی.
اما خیال باطلی است این پیروزی کاذب. چون خودت در تفکرات و خیالت چنین برداشت هایی داری، در حالیکه تمام اینها خیال است و سراب. 
به طور مثال در حیطه نشر، خیال می کنی بهترین ناشر هستی در حالیکه نیستی. فکر می کنی بهترین نویسنده ها را در خانه کوچک نشر خود جمع کرده ای. در حالیکه شاید بهترین بوده اند اما حالا نویسنده ای بازنده هستند؛ و چون هیچ ناشری قبولشان ندارد تو به خیال زرنگ بودنت حالا آنها را در چنگ داری. اما در صورتیکه بازنده ای. چون ناشر نویسنده های بازنده شده ای.
به طور مثال در حیطه سیاست خیال می کنی بهترین مرد سیاسی کشوری که بدون وجود تو کشور رو به زوال می رود. در حالیکه رفته است و تو خودت خبر نداری. و تنها مرد میدانی می شوی که همچون سربازان شطرنج فقط برای مردن ـ باختن ـ آمده ای.
و تمام این مثال ها یا مهره های سوخته هستند و یا از مهره های سوخته ای استفاده می کنند، به شرط برنده شدن و به شرط برنده بودن.
نمی دانم چرا زمان، زمانه ی رسوایی شده است. خیلی ها را می شناسم که در عرصه نویسندگی مهره های سوخته ای بودند که بعد ناشری آنها را به رغم معروف بودشان ـ البته در گذشته ـ  به سمت خود کشید. نویسنده هایی که بر برخی هاشان حرام است نام مقدس نویسنده بودن را رویشان گذاشت. و حتی در عرصه سیاست، ایضأ به همین شکل در ذهنم به ماندگاری می ماند نامشان.
هرچه که هست من اگر ناشر بودم، ناشر برنده ها می شدم
و اگر سیاسی بودم، روی قله شرافت قدم می گذاشتم.

و به قول حضرت حافظ:
نه هر که چهره برافروخت دلبری داند
نه هر که آینه سازد سکندری داند
هزار نکته باریکتر ز مو این جاست
نه هر که سر بتراشد قلندری داند

[ شنبه چهارم خرداد 1392 ] [ 16:13 ] [ آناهیتا آذرشکیب ] [ ]
لابه لای این کوچه ها و پس کوچه ها پرسه می زنم و می رسم به بن بستی تازه که تازه باید برگردم و پس بروم و پیش روی کنم سوی کوچه ی دیگری.
لابه لای عمری از ایمان قدم می زنم. ایمانی که بی منطق نیست و اما ضد منطق است. ایمانی که از خرد نیست و از خرد و آگاهی بالا می زند.
لابه لای آدمیت قدم می زنم و انسانیت را پیدا نمی کنم. اینجا داخل همین کره خاکی، کشتارگاه انسانیت است.
رو به سوی خاور که می آورم همه می گویند دینداریم و رو به سوی باختر که می آورم همه می گویند ما عالمیم. اما در اصل این هردو سو هستند که جدا افتاده اند از انسانیت. و در پوسته آدمیت پشت دین و علم خود را پنهان کرده اند.
لابه لای تفکر یا همان ذهن که قدم می زنم، به سر حد خیال می رسم. افکارم وارونه می شوند. جایی را که روی زمین هستم از زمین هم حتی زیرتر می بینم. و نگاهم به آسمانِ خیال، تنها سقفی خاکی می شود.
[ شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1392 ] [ 1:11 ] [ آناهیتا آذرشکیب ] [ ]
نغمه هایت با دل من آشناست
ای نگاه خسته ی دیر آشنا
بر دو چشمم خیره شو تا بنگری
شعله های سرکش مهر و وفا
بر دو چشمم خیره شو تا بگسلم
بندهای عفت و فرزانگی
مست ومدهوش از شراب آن نگاه
بهر آغوشت کنم دیوانگی
بر دوچشمم خیره شو تا شعله وار
لب بر آن لبهای خاموشت نهم
بوسمت دیوانه و مست و خراب
چهره بر چهره و بناگوشت نهم
در میان بازوانت بی دریغ
جسم سوزان مرا پنهان نما
از تمنای نگاهی پر عطش
پیکر داغ مرا لرزان نما
شاعر من شاعر دیر آشنا
نغمه هایت با دل من آشناست
چنگ در گیسوی افشانم بزن
قلب من دیوانه ی مهرو وفاست
عشق من افسانه ی هر محفلی ست
بی خبر هستی از این دیوانگی
آه اگر دستم به دامانت رسد
داد دل گیرم ازین بیگانگی
شاعر من بر دوچشمم خیره شو
خیره شو بر این دو چشم پر شرر
تا گشایی پرده های راز را
خیره شو ای شاعر من خیره تر

برچسبها: فروغ فرخزاد

[ چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1392 ] [ 15:32 ] [ آناهیتا آذرشکیب ] [ ]
من و تو ما نیستیم. من به اضافه تو فقط و فقط یک نفر هستیم.
من و تو ما نیستیم. چون همه آرزوهای بی تو، همه شان محال است. بی تو خواب آرام هم حتی یک خیال است.
من و تو ما نیستیم. چون تو که نباشی یعنی دنیا نیست. یعنی قلبی نخواهم داشت. رگ خواب این دل، فقط در دست های توست.
من و تو ما نیستیم. چون تو با لبخندهایت مرا به ابرها می بری و با اشک هایت، مرا به آتش می کشانی.
من و تو ما نیستیم. چون عشق ما به هدر نمی رود. چون هر دو بدون هم در به در می شویم.
من و تو ما نیستیم. چون آغوش تو انگار آغوش من است. چون نفس های تو انگاری نفس های من است.
تو می گویی: آنقدر به تو فکر کرده ام که ذهنم تک بعدی شده و فقط یک کلمه ذهنم را قلقلک می دهد، آن هم نام توست.
و آخر من می گویم: من و تو ما نیستیم. چون تو آقای من هستی و من بانوی تو.............

کتابی،خلوتی،شعری،سکوتی/ مرا مستی و سکر زندگانی است
چه غم گر در بهشتی ره ندارم/ که در قلبم بهشتی جاودانی است
فروغ فرخزاد

[ جمعه بیست و سوم فروردین 1392 ] [ 1:31 ] [ آناهیتا آذرشکیب ] [ ]
تمام انسانها هنگامی که متولد می شوند گریه می کنند و دیگران می خندند. چه خوب است طوری زندگی کنیم که موقع مرگ، ما بخندیم و دیگران گریه کنند. زمین در لحظه مرگ هر آدمی قدرت جاذبه اش را از دست می دهد و جایی غیر از این دنیای خاکی روح را به طرف خود می کشد. اما زمین آنقدر مهربان و گرم و عاشق است که جسمِ روحِ رفته را در دل خود دفن می کند. آنگاه آن قطعه های یک شکل و هم اندازه زمینی می شوند میعادگاهی برای تسلای دل بازماندگان.
وقتی شاد هستیم از خوشحالی پا روی زمین کوبانده و پایکوبی می کنیم. و هنگامی که ناراحت هستیم لگد بر زمین زده و پرخاش می کنیم. و اما در آخر همین خاک زمینی جسم بی روح ما را با مهر و مهربانی در آغوش خود جای می دهد تا از تمام خیر و شرهای دنیوی به آرامشی ابدی برسیم. وقتی عزیزی را از دست می دهیم به خاطر نبودنش عزا می گیریم. به خاطر همه لحظه هایی که با او داشتیم. به خاطر صدایش، حرف هایش و حرکاتش. به خاطر گریه ها و خنده هایش، به خاطر وجود گرمش، نفس هایش و تپش های قلبش. و به خاطر حضورش هرموقع که اراده دیدنش را می کردیم. اما حالا دیگر نیست و نبود این همه ما را پر از غصه و بغض می کند.
عسل! حالا فقط خاطراتش مانده و حس حضوری گنگ و مبهم در تمام جای هایی که بوده و حال، جایش خالی است.
عسل! او چشمانش را به روی این دنیا بست، اما چشم خیلی ها را به روی این دنیا باز کرد. به روی زندگی و به روی زندگی کردن.
عسل! سخت است که همه بدن کسی را که دوستش داری تجزیه شده و بشود جزو همه بدن انسان های دیگری.
اما عسل! بعدش زیباست که همه قلب و وجود و نفس و گرمای زندگی عزیز از دست رفته ات، همچنان باقی و ماندگار است ولو در وجود انسانهای دیگری.
او رفت، اما ماند. به ماندگاری ماند. و همین ماندگاری است که تا همیشه جاودان می ماند. و همین ماندگاری است که زیباست.
پ.ن...  برای درگذشت برادر بهترین دوستم که با سانحه تصادف دچار مرگ مغزی شد و با اهدای اعضای بدنش، جانی دوباره به هم نوعانش بخشید.

برچسبها: خبرگزاری فارس

[ یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1391 ] [ 23:41 ] [ آناهیتا آذرشکیب ] [ ]
من از اون آسمون آبی میخوام
من از اون شبهای مهتابی میخوام
دلم از خاطره های بد جدا
من از اون وقتای بیتابی میخوام
من از اون وقتای بیتابی میخوام

من از اون آسمون آبی میخوام
من از اون شبهای مهتابی میخوام
دلم از خاطره های بد جدا
من از اون وقتها یه بیتابی میخوام
من از اون وقتها یه بیتابی میخوام

من میخوام یه دسته گل به آب بدم
آرزوهامو به یک حباب بدم
سیبی از شاخهء حسرت بچینم
بندازم رو آسمون و تاب بدم

بندازم رو آسمون و تاب بدم
گل ایوون بهاره دل من
یه بیابون لاله زار دل من

من از اون آسمون آبی میخوام
من از اون شبهای مهتابی میخوام
دلم از خاطره های بد جدا
من از اون وقتها یه بیتابی میخوام
من از اون وقتها یه بیتابی میخوام

مث یک دسته گل اقاقیا
دلم آواز می کنه بیا بیا
تو میری پشت علفها گم میشی
من میمونم و گل اقاقیا
من میمونم و گل اقاقیا

گل ایوون بهاره دل من
یه بیابون لاله زار دل من
گل ایوون بهاره دل من
یه بیابون لاله زار دل من

لینک دانلود: http://s1.picofile.com/file/7191019351/simin_ghanem_seeb_asemoon_.wma.html

برچسبها: سیمین غانم

[ یکشنبه سیزدهم اسفند 1391 ] [ 15:17 ] [ آناهیتا آذرشکیب ] [ ]
شب و شکوه شبانه مرا به جان آرد

تو را که محرم رازی به دلستان آرد

"آصف"

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هنوزم عشق بدحاله
مسیر موندن و رفتن یکی بود و جدا شد باز
تو پایان منو دیدی، جدایی سخته از آغاز
""حلالم کن غریبی که برات دل کندن آسونه""
""حلالم کن به عشقی که به چشمای تو پای بنده""

[ شنبه چهاردهم بهمن 1391 ] [ 1:20 ] [ آناهیتا آذرشکیب ] [ ]
پایان شب سیه سپید است!
[ پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1391 ] [ 23:36 ] [ آناهیتا آذرشکیب ] [ ]
خیلی قبل ترها پیش با مردی آشنا شدم. اگر صد را درصد بگیریم می توانم بگویم نود درصد، عجیب بود و غریب. از چگونگی آشنایی ام با او نمی گویم، جز اسرار است. داخل پرانتز: ( برخی از اسرار آدم ها مانند گنجی نهان می ماند که تا همیشه دست نیافتنی می ماند.) سنش بالا بود. نه از آن بالاها که کله اش بخورد به درخت های چنار، و نه از آن بالاها که سنش برسد به چند سال کمتر از سن کلاغ ها! او فقط سنش بالا بود. ریش بلندی داشت. درهم و ژولیده و طوسی رنگ مثل خانه ی همان کلاغ ها. مثل همیشه که در همه ی برخوردها نگاهم اول به سمت چشم ها می رود، خیره شدم به آن دو گوی سیاه رنگ. رنگ چشمانش سیاه سیاه بود درست مثل سیاهی نوک کلاغ. لباسی کهنه و پر از وصله به تن داشت و نشسته بود روی لبه ی جوی آب. چهار چرخش هم کنارش بود و داخلش هم پر از نان خشک و وسایل به درد نخور. کنارش نشستم. مشغول سوهان کشیدن به تکه سنگ کوچکی بود. به آرامی زیر لب گفت:
ادامه مطلب
[ پنجشنبه یکم تیر 1391 ] [ 2:8 ] [ آناهیتا آذرشکیب ] [ ]

آینده:
یـک زن تــا زمانیکه ازدواج نکرده نگران آینده است. یک مردتا زمانیـکـه ازدواج نـــکرده هــــرگز نگران آینده نخواهد بود.

ازدواج:
یک زن به امید اینکه شوهرش تغییر کند با او ازدواج میکند ولی تغییر نمیکند. یک مــرد به این امید با همسرش ازدواج میکند که تغییر نکند، ولی تغییر میکند.

حمام:
یک مرد حداکثر 6 قلم جنس در حمام خود داد - مسواک، خمیر دندان، خمیر اصلاح، خود تراش، یک قالب صابون و یک حوله. در حمام متعلق به یک زن معمولی بطور متوسط 437 قلم جنس وجود دارد. یک مرد قادر نخواهد بود اغلب این اقلام را شناسایی کند.

خواروبار:
یک زن لیستی از جنسهای مورد نیازش را تهیه نموده و برای خریدن آنها به فروشگاه میرود. یک مرد آنقدر صبر میکند تا محتویات یخچال ته بکشد و سیب زمینی ها جوانه بزنند. آنگاه بسراغ خرید میرود. او هر چیزی را که خوب بنظر برسه می خرد.

گربه:
زنان عاشق گربه هستند. مردان میگویند گربه ها را دوست دارند، اما در نبود زنان با لگد آنها را به بیرون پرتاب میکنند.

پذیرش اشتباه:
زنان بعضی اوقات قبول میکنند که اشتباه کردند. آخرین مردی که اشتباهش را پذیرفته 25 قرن پیش از دنیا رفته است.

فرزند:
یک زن همه چیز را در مورد فرزندش می داند: قرارهای دکتر، مسابقات فوتبال، دوستان نزدیک و صمیمی، قرارهای رمانتیک، غذاهای مورد علاقه، اسرار، آرزوها و رویاها. یک مرد بطور سربسته و مبهم فقط میداند برخی افراد کم سن و سال هم در خانه زندگی میکنند.

گل و گیاه:
یک زن از شوهرش میخواهد وقتی مسافرت است به گل ها آب دهد. مرد به گلها آب میدهد. زن پنج روز بعد به خانه ای پر از گلها و گیاهان پژمرده برمیگردد. کسی نمیداند چرا این اتفاق افتاده است.

سبیل:
بعضی از مردان مانند هرکول پوآرو با سیبیل خوش تیپ میشوند. هیچ زنی وجود ندارد که با سبیل زیبا بنظر برسد.

بگو مگوها:
حرف آخر را در جر و بحث ها زنان میزنند. هر چیزی که یک مرد بعد از آن بگوید، شروع یک بگو مگوی دیگر خواهد بود.

[ دوشنبه بیست و نهم خرداد 1391 ] [ 18:22 ] [ آناهیتا آذرشکیب ] [ ]
عشق تکراری زیبا نیست. تکرار عشق، زیباست.
[ یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1391 ] [ 0:31 ] [ آناهیتا آذرشکیب ] [ ]
من نمی گویم کجای کار ایراد دارد. من می گویم ایراد کار کجاست!

کتاب (زمستان با طعم آلبالو) کتابی ست که هر سطرش و هر جمله اش نشانگر و نمادی از زنی ایرانی ست. زنی که هم همسر است و هم مادر. مادری که هم عاشق فرزندش است و هم به عشق قدیمی اش فکر می کند و به نوعی درگیر است با همان خاطرات لحظه ای اما عمیق و پر از معنای معشوق. گذشته ای که روی حال و آینده اش تأثیر گذاشته و روانش را تحت الشعاع خود قرار داده. با این وجود به همه ی کارهای خانه و فرزند و خانه داری اش به درستی می پردازد و هیچ کم و کسری نمی گذارد.
فرزانه، شخصیت زن داستان است که راوی ست و از زندگی خود می گوید. زنی که دلخوش است به پسر خردسالش. زنی که قبل از ازدواج، تنها دلخوشی اش پوشیدن کفش آدیداس بود با بندهای صورتی. و خوردن شکلات تلخ و گرفتن کتاب از کتاب فروشی که به او معلم می گفتند و روی ویلچر می نشست.
دلم می خواهد از آخر کتاب بگویم. اما نه! آخرش چنان به درستی و زیبایی تمام شده که انگاری پایانی جز این برایش نمی توانست نگاشته شود.
کتاب(زمستان با طعم آلبالو) نوشته ی "الهام فلاح" است و نشر ققنوس آن را چاپ کرده است.

*ساسان می گوید هر وصالی عشق را کمرنگ می کند حتی اگر وصال لیلی و مجنون باشد. ص ۵۸
*یادش بخیر، مادری جان همیشه می گفت از روزی که علی اکبر رفت و من تنها ماندم دیگر کسی نیست که آن طور مثل او صدایم بزند محبوبه. ص ۶۱
*می گویم تحمل ماهی ها را ندارم. همه ی ماهی ها با چشم باز می میرند. حتی اگر ده روز از مردنشان گذشته باشد باز هم با چشم های بازِ باز دنیا را نگاه می کنند. ص ۹۳
*نمی دانم چرا همه ی آدم ها وقتی بیشتر از همیشه بهشان نیاز داری فکر می کنند به اندازه ای که باید، همراهی ات کرده اند و تو را وا می نهند به حال خودت. ص ۲۴۲
*می آیی و زمستان زیباترین فصل سال می شود. زمستانی با طعم آلبالو. ص ۲۸۷

 

[ جمعه نوزدهم خرداد 1391 ] [ 1:38 ] [ آناهیتا آذرشکیب ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

مرداد سال 66 بود. صبح بود و بارانی شدید در تهران می بارید. سیل آمد و سیلاب شد در رودخانه ی تجریش. آن موقع بود که من به دنیا آمدم و اسمم را گذاشتند....آناهیتا.
سال ها گذشت و من تصمیم گرفتم حقوق بخوانم و خواندم. شاید که بتوانم گوشه ای از حق خودم را از این دنیای نامروت و بی وجدان بگیرم. چون که حق گرفتنی است نه دادنی. شدم نویسنده، شاید که در ترادف با نویسنده ها قرار بگیرم...شاید.
و حالا... من یک انسان آزاد و عاشق هستم. آزادتر و عاشق تر از پرنده های در حال پرواز.

امکانات وب